نسیم روسری‌ام را بالا برد…

نسیم روسری‌ام را بالا برد…

انگار دوباره در خیابان‌های آتن، بعد از مرحله‌ی اول المپیاد سال دوم دبیرستان، جلوی آن قاچ‌های هندوانه‌ی نایلون‌پیچ‌شده که آن روز برای همه‌مان عجیب بود، نسیم روسری‌ام را بالا برد، و تو آرام سرت را پایین آوردی نزدیک گوشم و موهای سیاه و لختت یک‌ور شد و دم گوشم گفتی: «می‌دونی موهات شبیه بازیگر فیلم نیمه‌شب در پاریسه، همون دختری که عتیقه می‌فروخت؟»، و من لب باریک صورتی‌ام را با دندان گزیدم، و گونه‌های سفیدم که زیر نور آفتاب آن روزها خوب سوخته بود، داغ شد. تمام راه را جلوی گروه، رو به ما و پشت به مسیر، راه رفتی و قصه‌ی فیلم را برای همه که نه، برای من تعریف کردی…